نوشتن از کسی که همه شور است و امید کمی دشوار می­ نماید، شاید جان کلام را در این سخن ملامفید بلخی باید جست که: «مینا کم از ستاره دنباله ­دار نیست». در جهانی که انسان با اندک سختی از پای می­ نشیند و با کوچکترین مشکلی نومیدی پیشه می­ کند «مینا آذرافشان» پدیده­ ای نادر است. زیرا بیش از سه دهه پنجه در پنجه بیماری افکنده و به جرات می ­توان گفت بیماری را شرمسار بودنِ خویش کرده است.

مینا از سه سالگی به بیماری تحلیل عضلانی مبتلاست. اما نه در شعرش نشانی از این بیماری می­ توان دید و نه حتی در نقاشی­ هایش، واژه واژۀ شعرش باران پاک احساس است و هنرش همه رنگ و همه درک زیبای هستی، قلمش شور بودن و ماندن را چه زیبا به تصویر می­ کشد. حتی آنگاه که یک دستش توان نقش زدن را از دست می­ دهد قلم را به دست دیگر سپرده و باز هم به جاودانه کردن اندیشه ­اش می ­نشیند. اگرچه ظاهراً کمتر با دنیای بیرون ارتباط دارد اما توسن خیالش را در جهان هستی به جولان در می­ آورد و برای نقاشی­ هایش توشه­ ای از سبزی زندگی می­ چیند. زورق اندیشه­ اش دریای هستی را می­ پیماید تا جزیره ­ای آرام برای آسودن و سرودن و نقش زدن بیابد. این جزیره شاید همان «عزیز»ی باشد که مادری تمام  قد است. آنقدر صبور و مهربان که شاید هیچ کس و هیچ چیز به اندازه آرامش بودن او، مینا را آرام نمی­ کند. مینا بسیار قدرشناس است، ارزش تلاش استادانش را به خوبی می­ شناسد و از آنها به نیکی یاد می­ کند.

 

 مینا در فرهنگ ما به معنای آبگینه است. مینای داستان ما نیز کم از آینه ندارد، در برابر بیماری و مشکلات زندگی محکم و استوار ولی در جمع دوستان، آسمان دلش آینه ­ای بی­ غبار است. در ادبیات فارسی، مینای لعل­ انداز کنایه از آسمان آبی است. مینای داستان ما خودِ آسمان است. با همان بزرگی و سخاوت، هنرش لعل و گوهر است چرا که با هر نقشی که بر بوم نقاشی ثبت می­ کند طرحی از جریان زندگی می­ اندازد.  نگاه محجوبش پشت آن لبخند همیشگی، نوید روشنی و امید است. «یاد ستاره» اش را که ورق می­زنی از اندیشه پرواز می­ گوید و از دمیدن سحر، از شکفتن می ­نویسد و از زندگی دوباره، از ستاره نشاندن در آسمان تاریک شب می ­سراید و بر عالم غم طعنه می­ زند. به راستی این روح بزرگ را جز در وجود آذرافشانِ مینا کجا می ­توان جستجو کرد؟!

مینا خودِ بهار است. وقتی «هنوز» می­ خندد و می­ سراید و با هر حرکتی به بیماری یک «نه» می­ گوید، به همه کسانی که او را می­ شناسند درس پایداری و مانایی می ­دهد. اگر جسمش روز به روز تحلیل می ­رود روحش لحظه به لحظه رشد می­ کند. گالری کوچکش پر از حس بودن است. در تابلوهایش تیرگی و سیاهی نیست و هر چه هست رنگ شادی و حیات است. پشت هر یک از تابلوهایش جهانی است که به سخن نمی ­آید. مثل هنرمندان امروزی خیلی از مکتب­ های هنری عجیب و غریب سخن نمی­ گوید چرا که به راستی مکتب هنری مینا مکتب امید به زندگی ­است.

 آدمی با دیدن زندگی سبز و پرامید مینا بی ­اختیار یاد این شعر «قطران تبریزی» می ­افتد:

«نزیبد تخت را هر تن، نشاید تاج را هر سر

نه هرسرخی بود مرجان، نه هر سبزی بود مینا»


پ.ن: برای مینای شعر شهرمان، به مناسبت انتشار دومین مجموعه شعرش