در کتابخانه های همدان چه می گذرد...

این درد را چگونه توانم نهان کنم!؟

روز سردی بود. در به در کتابخانه­های عمومی را می­گشتم تا برای تکمیل مقاله­ای که آخر هفته باید تحویل می­دادم، کتابی پیدا کنم. برف تندی می­بارید، از طرفی خوشحال بودم که پس از مدت­ها شهرم رخت سپید به تن می­کند، از سویی دانه­های برفی که به صورتم می­خورد باعث می­شد سرما را بیشتر احساس کنم و گام­های بلندتری بردارم.  هر بار که رشته افکارم با ترمز ماشین و پاشیدن آب خیابان پاره می­شد، سعی می‌کردم دوباره برگردم به مقاله و کمبود منابع کتابخانه­ای و اسنادی در همدان و... دوستی قدیمی از نیمه‌های راه همراهم شد. با عجله خود را به یکی از کتابخانه­های نسبتاً قدیمی همدان رساندیم. دستانم از شدت سرما رمق نداشت. کاغذی از جیبم در آوردم و از مسئول کتابخانه پرسیدم: این کتاب را دارید؟

بی آنکه سرش را بلند کند، گفت: تو سیستم جستجو کن ببین داریم!

پس از جستجو شماره کتاب را یادداشت کردم. باز مزاحم کار ایشان شدم و خواهش کردم کتاب را برایم بیاورد. باز هم بدون اینکه نگاهم کند گفت: توی قفسه­ها بگرد احتمالا تو بخش ادبیات باشه!

به سختی خنده­ام را کنترل کردم و به سمت قفسه­ها رفتم. همینطور که داشتم فکر می­کردم «از کمالات شیخ ما این است/ شیره را می­خورد و می­گوید شیرین است» با خودم گفتم: به طور طبیعی کتابی که درباره عارف قزوینی باشد در بخش ادبیات خواهد بود، قفسه­ها را یکی یکی زیر و رو کردم. کوله­ پشتی سنگینم آزارم می­داد، برگشتم و آن را روی یکی از میزها گذاشتم. دوباره گشتم اما خبری از کتاب نبود. خسته و ناامید از دوستم خواهش کردم کمکم کند شاید کتاب را پیدا کنم. اما جستجوی ما بازهم نتیجه­ای در پی نداشت.

برگشتم و باز مزاحم کار کتابدار محترم شدم! گفتم: ببخشید چنین شماره­ای اصلا وجود ندارد. لطف می­کنید خودتان تشریف بیاورید پیدا کنید.

با بی­تفاوتی از روی پارچه­ای که سوزن­دوزی می­کرد، سر برگرداند و گفت: خانم محترم! قفسه­های ما باز است خودتان باید کتاب مورد نظر را پیدا کنید.

کنترل خشم در چنین شرایطی سخت و یا بهتر بگویم ناممکن می­نمود. پرسیدم: دوست عزیز! شما برای چه کاری حقوق می­گیرید؟! مگر نه اینکه وظیفه دارید مردمی را که کتاب می­خواهند راهنمایی کنید؟ من عضو این مرکز هستم و شما برای کمک به امثال بنده اینجایید.

نگاه بی­تفاوتش آزارم می­داد. با عصبانیت گفتم: اگر ممکن است چند دقیقه کار سوزن­دوزی را کنار بگذارید و مشکل مرا حل کنید.

برخاست، نگاهی سرسری به قفسه‌ها انداخت. کتاب را پیدا نکرد. با خشم گفت: شاید کتاب را برده­اند.

ساده­دلانه فکر کردم منظور از بردن کتاب، به امانت گرفتن است. پرسیدم: پس چطور در سیستم شما ثبت نشده است؟ اگر کس دیگری برده باشد و شما به عنوان امانت ثبت کرده باشید در سیستم جستجو مشخص می­شود.

با حالتی بین تمسخر و خشم  رو کرد به ما و طوری که انگار لطف بزرگی در حقمان کرده باشد، با تاکید گفت: سیستم کتابخانه ما باز است و متقاضی باید خودش کتابش را پیدا کند. هر سال ششصد- هفتصد جلد کتاب گم می­شود. من چه می­دانم کتابی که می­خواهی کجاست!

ادامه بحث را با چنین کارمند وظیفه­شناسی روا ندیدم و ترجیح دادم از خیر امتیاز مقاله بگذرم تا بیش از این مزاحم وقت ایشان نباشم.

حالا دو ساعتی می­شد که زیر برف، در سرما قدم می­زدم و آنقدر در فکر آن ششصد- هفتصد جلد کتاب غرق بودم که سرمای استخوان­سوز همدان را حس نمی­کردم. به کودکانی فکر می­کردم که در روستاهای دور افتاده و شهرهای کوچک آرزوی خواندن کتابی را دارند. به سرنوشت کتاب­های سرگردانی که از این قفسه­ها کم می‌شد و گم می­شد، به کسانی که کتاب­ها را می­بردند! به دلیل این سرقت بی­فرهنگانه فرهنگی، به کتابداری که تنها به پوشش مراجعین گیر می­داد. اما در ازای حقوقی که دریافت می­کرد کمترین احساس مسئولیتی نداشت، حتی گاهی پارچه سوزن­دوزی شده خانم کتابدار روی اعصابم رژه می­رفت و به این فکر می­کردم چرا وقتی با کوله پشتی وارد مخزن کتاب­ها شدم حتی یک تذکر کوچک نداد؟!

عارف و مقاله را فراموش کرده بودم و به این فکر می­کردم که وقتی حتی در برخی توالت­های عمومی دوربین مدار بسته کار گذاشته­اند، چطور ممکن است در کتابخانه عمومی چنین سیستمی نباشد؟! اگر دوربین هست چطور سالانه ششصد- هفتصد جلد کتاب گم می­شود؟!

هوا تاریک شده بود و من به خانه رسیده بودم. اما فکر کتاب­هایی که  دور از خانه‌شان مانده بودند راحتم نمی‌گذاشت. فکر کتابداری که کتاب را دوست نداشت!  به یاد دوستانم افتادم که با چه شور و شوقی تلاش می­کردند در روستاهای همدان کتابخانه دایر کنند. یکی چند کتاب هدیه می­داد، دیگری مقداری پول، یکی قول ساختن قفسه را می­داد و دیگری از مدیران مدارس خواهش می­کرد با این کار خیر همراهی کنند. در برابر این دوستان، کتابدار وظیفه­شناسی که سوزن­دوزی می­کرد و با بی­تفاوتی و شاید افتخار از گم شدن کتاب‌های کتابخانه‌ای که بیش از نیم قرن فعالیت داشته، سخن می­گفت، در نظرم مجسم می­شد. دلم برای درختانی که برای با سواد شدن و شاید بافرهنگ شدن برخی از ما قطع شده بود می­سوخت! دلم برای باغچه می­سوخت و نمی­دانستم چه باید کرد؟!