حافظ به راستی حافظۀ ماست و شعرش بیت الغزل معرفت، وامداری حافظ از فرهنگ ایران کهن را در سراسر شعرش می توان دید. در این نوشتار بسیار کوتاه به نقش پرندگان اساطیری در شعر او پرداخته شده است.

ادبیات فارسی آئینۀ فرهنگ ایرانی است ،چراکه مسائل فرهنگی با سروده شدن در زمان خویش ، مانایی بیشتری می یابند و با گذر زمان به عنوان مواد خام پژوهش های تاریخی ارزش خود را روشنتر می سازند. اما بهره گیری از اسطوره ها و مصداق های اسطوره ای در شعر برخی شاعران به نوعی  یادآوری داشته های فرهنگی یک قوم یا ملت است. اسطوره هایی که مرز میان افسانه و تاریخ است، دراین مرز گاه افسانه ها پر رنگترند و گاه رگه هایی از تاریخ خودنمایی می کنند.

با سرایش شاهنامه فردوسی اسطوره های ایران کهن ،زنده تر و زایاتر از پیش دوباره به میان مردم راه می یابند و شاعران دیگر نیز برای بیان احساسات خود و حتی برای بیان خواسته های سیاسی و اجتماعی خود از آنها بهره گرفته اند. ولی تفاوت هایی که در نوع نگاه هر شاعر به این اسطوره ها وجود دارد سبب شده است چهره های گوناگونی از این اسطوره ها را شاهد باشیم که برخی از آنها با اسطورۀ مبدا کاملاً متفاوتند.

شعر حافظ اما از نوع دیگری است، حافظی  که " حافظۀ ماست" نگاهی ویژه به فرهنگ و تاریخ ایران کهن دارد، پیر مغانش شائبۀ زرتشتی بودنش را به ذهن متبادر می کند، در سختی ها دستگیر شدن لطف تهمتن را می طلبد، گاه در تلاش است با یادآوری و بر جسته کردن اسطوره ها شکوه ایران کهن را بیان کند. اما ویژگی اصلی این نوع نگاه این است که حافظ برای بیان آرمانهای سیاسی و اجتماعی خود و بر ای ترسیم آرمانشهرش از این اسطوره ها سود می جوید. گرچه می توان گفت واژه واژۀ شعر او در خدمت هرچه بهتر به تصویر کشیدن این آرمانشهر است.

چنانگه درباره پرندگان نیز شاهد این نوع نگاه هستیم، او بارها از واژۀ «مرغ » استفاده کرده، گاه ترکیب هایی آفریده ویا ترکیب های رایج را به کاربرده است، ترکیب هایی چون مرغ دل، مرغ روح، مرغ فکر، مرغ وصل، مرغ خوشخوان و... را در شعر حافظ به فراوانی می توان دید.

حافظ نام پرندگانی چون باز و شهباز و شاهین ، تذرو، کبک،طوطی، بلبل، هزار،عندلیب،هدهد ،هما، و سیمرغ را در اشعارش به کار برده است. گاه نام پرندگانی را که کمتر متداول  بوده نیز در شعراو میتوان دید ؛مانند «باشه» که دیگر شاعران شاید کمتر به آن توجه داشته اند. در برهان قاطع درباره باشه آمده است: «بروزن ماشه جانوریست شکاری از جنس زرد چشم و کوچکتر از باز باشد و معرب آن باشق است. » این پرنده که کمی کوچکتر از باز است پرندگان کوچک را شکار می کند و کمتر از بلندپروازی های باز برخوردار است.  شاعر می کوشد برای بیان جایگاه خود با کنایه از این پرندگان  سود جوید و خود را چون باز سفید معرفی می کند که فریب ظواهر را نمی خورد و در پی صید حقیر نمی رود:

« به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید/ چو باشه در پی هر صید مختصر نرود» ( 216/10 )

هما و سیمرغ /عنقا، که بارها در دیوان حافظ به نام آن ها بر می خوریم ،هر بار نمودار یکی از صفات این پرندگان اسطوره ای هستند:

هما:


در فرهنگ عمید درباره این مرغ آمده است : «  «پ ه: humak» همای مرغ خوب یا فرخنده ، مرغی نظیر شاهین و دارای جثۀ بزرگ که خوراکش استخوان است و قدما می پنداشتند سایه اش بر سر هر که بیفتد به سعادت و کامرانی خواهد رسید. در میمنت و سعادت به او مثل می زنند. » در برهان قاطع نیز به استخوان خوردن هما اشاره شده است. حافظ نیز در بیتی به این مضمون اشاره دارد:

« همایی چون تو عالی قدر حرص ِ استخوان تا کی /  دریغ آن سایۀ همت که بر نااهل افگندی »( 429/6)

فرّ هما که سبب شده این مرغ سایه بر هرکس بیفکند سعادت و خوشبختی را برای او به ارمغان آورد، نیز در اشعار حافظ به چشم می خورد:

  محترم دار دلم کاین مگس قندپرست / تا هواگیر تو شد فرّهمایی دارد » ( 120/4)

اما در دیوان حافظ شاید آنچه بیش از هرچیز از حالات و صفات این پرنده حکایت دارد؛ سایه خوش یمن ِ آن است که در ایران باستان نیز مورد توجه بوده است . یکی از نشانه های فرّه پادشاهی این بوده که پرنده سعادت (هما) بر شانۀ فردی بنشیند ودیری نمی گذشت که او را به پادشاهی می رساند.  چنین مضمونی را در «کارنامه اردشیر بابکان»می توان یافت .در این بیت یاری جستن از سایۀ خجستۀ هما را آورده است:

« سایه طایر کم حوصله کاری نکند / طلب از  سایۀ میمون همایی بکنیم »(367/7)

حافظ حتی برای بیان صفات نیک زلف معشوق که چون همایی بر سرش سایه  انداخته از این مضمون سود جسته است:

« همای زلف شاهین شهپرت را / دل شاهان عالم زیر پر باد » (99/2)

او سایه معشوق را به سایه مرغ سعادت تشبیه کرده و خوشبختی خود را در این می بیند که معشوق بر او گذری کند:

«همای اوج سعادت به دام ما افتد / اگر ترا گذری بر مقام ما افتد » (108/1)

یا: « جلوه گاه طایر اقبال باشد هرکجا / سایه اندازد همای چتر گردون سای تو »(399/ 4)اما

یان مضمونی اجتماعی مثل شایسته سالاری نیز با اشاره به این پرنده صورت می گیرد و حافظ می کوشد برای بیان آرمان اجتماعی خویش از آن یاری جوید. او از هما می خواهد در سرزمینی که ارزش طوطی سخن گوی کمتر از مرغ پستی چون زغن است، سایه خوشبختی خویش را نگسترد و به عبارتی آرزو می کند شهری که مردم پست و فرومایه از مردم شریف گرامی تر داشته می شوند هرگز آباد نشود و روی سعادت و خوشبختی را نبیند.(هروی،1381 :685):

«همای گو مفگن سایۀ شرف هرگز/ در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد» ( 154/4)

در جای دیگر شاعر در تلاش است مخاطب را متوجه این نکته کند که اگر در نیاز می کوبد بهتر است به در کسی برود که ارزشمند است و توانایی انجام کار را دارد:

«دولت از مرغ همایون طلب و سایه او /  زانکه با زاغ و زغن شهپر دولت نبود » (202/ 4)

 

سیمرغ:

 

در برهان قاطع آمده است: «... عنقا را گویند و آن پرنده ای بوده است که زال پدر رستم را پرورده و بزرگ کرده و بعضی گویند نام حکیمی است که زال در خدمت او کسب کمال کرد. »  در فرهنگ عمید نیز علاوه بر این نکات آمده است: «پ ه :senmurv » عنقاء ، مرغی افسانه ای که گویند بسیار بزرگ بوده و در کوه قاف آشیان داشته، سیرنگ هم گفته شده... »

خرمشاهی از قول دکتر معین آورده است که این واژه در اصل سین مرغ بوده که در اوستا نام حکیمی دانا به نام سئنه، بوده که با صفت فروهر پاکدین ستوده شده است... این سئنه با سیمرغ و سین مرغ رابطه دارد. (خرمشاهی :140 )

درباره جایگاه سیمرغ گفته های گوناگون وجود دارد : در شاهنامه او ساکن البرز کوه است،برخی او را به سبب اسطوره ای بودن در کوه قاف جستجو می کنند ،در کتاب مینوی خرد، وقتی دانا از مینوی خرد می پرسد سیمرغ در کجا آشیان دارد؟ او پاسخ می دهد: « آشیان سیمرغ در درخت دور کنندۀ غم بسیار تخمه است. و هرگاه از آن برخیزد، هزار شاخه از آن درخت بروید. و چون بنشیند هزار شاخه از آن بشکند و تخم از آن پراکنده شود.» (تفضلی ،1385 :69و70) وجای این درخت در دریای فراخکرد بیان شده است.

برخی این پرنده را از گروه  پستانداران معرفی کرده اند : «اندر مرغان دو دیگر سرشت از دیگران بیافریدکه سیمرغ و شبکور است که دهان و دندان دارند، به شیر پستان بچگان پرورند. »( بهار، 1387 :126)

در معنای دیگر سیمرغ انسان کامل یا پیر و راهنماست و گاه نشانی از ذات خداوندی است. به هر روی یکی از نمادهای اساطیری ایران کهن که در شهر حافظ نمودی آشکار می یابد ، این پرنده فرو رفته در هاله ای از ابهام است که گردی از افسانه و اسطوره و تاریخ را بر چهره دارد اما همواره در فرهنگ ایرانی زنده و زایاست.حتی اگر خود شاعر این پرنده را وجودی موهوم همردیف کیمیا قلمداد کند باز هم صفتی از او را که همان نادر بودنش است، بیان می کند:

« وفا مجوی ز کس ور سخن نمی شنوی/ بهرزه طالب سیمرغ و کیمیا می باش » (267/ 6)

حافظ به زیستگاه سیمرغ نیز اشاره دارد، و قله قاف که در افسانه های ایرانی از مرتفع ترین مکان هاست ؛جایگاه این موجود بلند پرواز معرفی کرده ،او را « مرغ قاف » می خواند و تنها او را لایق پادشاهی بر پرندگان می داند:

«ببر زخلق و ز عنقا قیاس کار بگیر / که صیت گوشه نشینان زقاف تا قاف است »(43/ 3)

« برو این دام بر مرغی دگر نه/ که عنقا  را بلند است آشیانه »(415/ 6)

«باز ار چه گاه گاهی بر سر نهد کلاهی/ مرغان قاف دانند آیین پادشاهی » (477/ 5)

«ای مگس عرصۀ سیمرغ نه جولانگه توست/ عرض خود می بری و زحمت ما می داری»(438/ 5)

حافظ گاه سیمرغ را بالقب طایر قدسی می خواند (خرمشاهی : 140) که در شعر مانند یک راهبر راهنما معرفی می شود:

« همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس/ که دراز است ره مقصد و من نوسفرم » (320/ 3)

«اگر آن طایر قدسی ز درم باز آید/  عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید» (228/1)

اما غیر قابل دسترس بودن و دور بودن سیمرغ نیز مورد توجه شاعر بوده ،و او معتقد است نه تنها شکار این پرنده غیر ممکن است ؛ بلکه رسیدن به حضور او نیز بی راهنما (در این بیت هدهد یا مرغ سلیمان نقش راهنما را داراست) ممکن نیست :

«عنقا شکار کس نشود دام باز چین / کانجا همیشه باد به دست است دام را » (8/3)

« من به سر منزل عنقا نه به خود بردم راه / قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم »(310/2)

نکته جالب توجه این است که در این بیت شاعر هما را به عنوان پیام رسان سیمرغ معرفی می کند که به نوعی مرتبه سیمرغ را از هما برتر و بالاتر میداند:

«برو ای طایر میمون همایون آثار/ پیش عنقا سخن زاغ و زغن بازرسان» (375/ 5)

به هر روی حافظ که به نوعی وامدار اندیشه ایران کهن است در تلاش است با معرفی و گاه یادآوری برخی مفاهیم و مصادیق ،بار دیگر فرهنگ ایرانی را به تصویر بکشد.

 



با نگاهی به :



 ابتهاج، هوشنگ (سایه)، 1377، حافظ به سعی سایه ، تهران، کارنامه،  چاپ هفتم

بهار،مهرداد. 1387، پژوهشی در اساطیر ایران ، تهران، آگاه ، چ هفتم

تفضلی، احمد. 1385 ،مینوی خرد ، به کوشش ژاله آموزگار، تهران، توس ، چ چهارم

خرمشاهی، بهاء الدین. 1368 ،حافظ نامه ، تهران ،سروش، چ اول

هروی، حسینعلی 1381، شرح غزلهای حافظ، تهران ،نشر نو