آشوب یادها

سعیدی سیرجانی

چاپ اول بهار  (1356)

چاپ زیبا/ تهران

علی اکبر سعیدی سیرجانی بیستم آذرماه 1310خورشیدی در سیرجان زاده شد و در چهارم آذرماه 1373 در زندان درگذشت.

وی استاد برجسته­ی ادبیات بود، «ضحاک ماردوش» (1364) درس گفتارهای او درباره­ی بخشی از شاهنامه است.«بیچاره اسفندیار» (1369) و «سیمای دوزن» (1367) از دیگر کارهای او در حوزه­ی ادبیات کهن است. قلم او بسیار ادیبانه وشیواست، تا اندازه ای که گاه تا ساعتها پای سخن قلمش می نشینی بی آنکه متوجه گذر زمان باشی، بهره گیری از سخنان و اشعار بزرگان و ضرب المثل ها یکی از ویژگی های بارز نوشته های اوست، طنز تلخ و دوپهلو ولی گیرایش گاه در سطر،سطر نوشته هایش به چشم می­خورد. توجه سعیدی سیرجانی به مسایل اخلاقی و انسانی نیز جای تامل دارد، این مساله در بیشتر آثاراو از جمله «شیخ ریا»، «درآستین مرقع»، «ته بساط» و « ای کوته آستینان» به خوبی مشهود است.

آشوب یادها، یادداشت های سفر سعیدی سیرجانی است که نخستین بار بین سالهای 1352-1354درمجله ی یغما به سردبیری حبیب یغمایی به چاپ رسیده است، این یادداشت ها شامل دو بخش است:

-          آشوب یادها که خاطرات سفر اروپاست.

-          یک نیستان ناله که یادداشت های سفر هندوستان است.

این کتاب را چندان شبیه به سفرنامه های معمول نمی­یابیم، چرا که بیشتر به نقل و تحلیل اوضاع مناطقی که دیده است می­پردازد. وی درباره­ی متفاوت بودن این سفرنامه با دیگر سفرنامه ها در نامه­ای به حبیب یغمایی می­نویسد: « دلیلش هم آشکار است که بنده نه بر اساس ضوابط معمول زمان یک «توریست» بوده ام ونه مأمور دستگاهی ونه مهمان دولتی. در سفرهای هند و اروپا آنچه برایم مهم بوده است برخورد با آدمیزادگان است و سیاحتی در انفس و بالاتر از همه و به حکم تداعی معانی یادی از حال  وهوای دیار خویش و در نتیجه سنجشی و مقایسه ای... » (سیرجانی، 1356: 11)

همانطور که نویسنده خود در جای جای کتاب یادآور می شود نوشته ها یادداشت های پراکنده ای است که علاوه بر اینکه ترتیب زمانی آنها روشن نیست، تاریخ این سفرها هم به درستی مشخص نیست ولی احتمالا به اوایل دهه پنجاه خورشیدی برمی گردد. سعیدی که پیش از انقلاب نیزاز روشنفکران منتقد به شمارمی  رفت، در سفر اروپا گاه در دیدن کاستی های و در مقایسه کشورهای اروپایی با ایران شاید کمی زیاده روی کرده و با کنایه و نیش قلمش به جان فرهنگ ایران افتاده و با بزرگنمایی بیماری های فرهنگی در تلاش است مردم را به درمان این دردها فرا خواند. با این حال اگر بی رحمانه ترین نقدها را از اوبخوانیم هرگز ذره ای در ایران دوستیش شک نخواهیم کرد چرا که او نمونه کامل یک روشنفکر متعهد است که تا روزی که زنده بود دل نگران فرهنگ ایران بود و بعد از مرگش نوشته هایش رسالتش را به دوش می­کشند.

یکی ازبزرگترین دغدغه هایش زبان فارسی است، چنانکه درآغاز سفرش از فرودگاه مهرآباد می نویسد و بهره گیری واژگان بیگانه که سبب می شود آدمی خود را در وطن خویش غریب ببیند : «... از شما چه پنهان،سالهاست من بنده گرفتاری عجیبی پیدا کرده ام  گرفتار درد بی درمانی شده ام، درد درون سوز زبان گدازی که نه گفتنی است ونه نهفتنی. هرچه باداباد، با شما درمیانش می­گذارم: پس از چهل سال زندگی درن آب و خاک، تازگیها متوجه این واقعیت شده­ام که روز به روز"تفاهم" بین من و هم وطنانم ضعیف تر می­شود. زبان دور و بری هایم را نمی­فهمم ونفهمی، با همه نعمتها و مزایایی که دارد،برای من جز گرفتاری و دردسر حاصلی نداشته است .توی فرودگاه مهرآباد، وقتی که می­خواستم از صراط گمرک بگذرم یکی از مأموران ایرانی پرسید:«شما اوکی کردید؟» بنده­ی بی سواد به گمان اینکه «اوکی کردن» هم کاریست از مقوله­ی« دست به آب رساندن» صادقانه عرض کردم «خیر». و نیم ساعتی وقت مأموران وبنده صرف فهماندن وفهمیدن معنی« اوکی کردن» شد...» (سیرجانی، 1356: 20)

سیرجانی از دیداری که از آتن داشته می نویسد وسپس خواننده را مهمان خاطرات سفرش به آلمان می­کند، گاه قانون مداری آلمانی ها را می ستاید و گاه با طنزی خواندنی نژادپرستی آنها را نکوهش می­کند. گاه با قلم سحرآمیز خواننده را با خود به شهرهای اتریش می برد و سالزبورگ، وین و دریاچه لمان را به او معرفی می­کند، گاه از رنگ باختن کمونیسم در یوگسلاوی می نویسد وگاه زندگی هیپی ها را به تصور می­کشد و آنرا «واکنش قهری و غریزی انسان در برابرتسلط ماشین و نیازهای گوناگون زندگی صنعتی و جامعه متمدن» می­ خواند.(همان: 68)

از یوگوسلاوی به بلغارستان می­رود و کمونیستی بودن این کشور در آن روزگار از تیغ تیز نقد طنزآمیز او در امان نمی­ماند.( وبه همین مناسبت از دوست عرب خود در دوره دانشجویی یادی می­کند که بازخوانی آن بیهوده نمی­تواند باشد: «شبی جمله ی عجیبی گفت که سال ها ذهن مرا به خود مشغول داشت.گفت:« استعمار با ما عرب ها و شما ایرانی ها معامله ی کاملا متناقض دارد.همه ی جد و جهدش مصروف این است که ما عرب ها را سیر نگه دارد و شما ایرانی­ها را گرسنه ،تا خطری از جانب هیچ یک متوجه منافع او نشود .»و در توضیح و اثبات عقیده ی خویش افزود که« عرب ها اگر گرسنه بمانند علیه اربابان خود طغیان می کنند ، سر و صدا را می اندازند، آشوب و بلوا به پا می کنند و با شعارهای الخبز،الخبز(به معنی نان...) به حرکت در می آیند و مایه ی خطر می­شوند و برای جلوگیری از تحقق این وضع ،استعمارگران به هر قیمتی که هست شکم بی هنر پیچ پیچ ما عرب ها را سیر نگه می­دارند در حالی که شما ایرانی ها اگر فکرتان از تلاش نان و گوشت فراغت یابد به فکر آزادی می افتید و در معقولات دخالت می کنید و مایه ی دردسر و منبع خطر می­شوید و به همین دلیل محکومید به گرسنگی خوردن و دست به دهان بودن و نقشه ی تامین قوت فردا کشیدن .

نمی دانم نظر این رفیق بنده تا چه مرزی با واقعیت منطبق بود،اما به هر حال تعبیر گویایی است از روحیات و خلقیات این دو نژادهمسایه.» (همان: 76و77) )

درنهایت سفر اروپا با عبور از مرز ترکیه و بازگشت به وطن پایان میگیرد ودیدار سعیدی سیرجانی از هندوستان که به راستی «یک نیستان ناله» در خود دارد آغاز می­شود.این یادداشت ها برای کسانی که در پی آشنایی با وضعیت ایرانشناسی و زبان فارسی در هندوستان هستند می تواند بسیار مفید باشد. اگر از کنارانتقادهای تیزبینانه ی او از وضعیت بهداشت و سلامت در کشور هفتاد و دوملت بگذریم ، تعبیر جالبی را که برای برخی ریاکاران متعصب به کار می برد را نمی توان نادیده گرفت! اوبا اشاره ای به دیدگاه نیچه آنان را«تریاک فروشان زمان» می خواند. از وضعیت گدایان و نجسان هندی به شدت انتقاد می کند.از مسجد مسلمانان ومعبد هندوها و حتی مقبره هایی که هندیان آنها رامقدس می دانند، دیدن می کند.

اما شاید مهمترین و مفصلترین بخش این یادداشت ها دیدارنویسنده از دانشگاه دهلی  وبررسی وضعیت زبان فارسی و پارسی گویان این دیار باشد که بی توجهی ها و کم لطفی های مسولان ایرانی و به ویژه خانه ی فرهنگ ایران سبب شده کمی از جایگاه  اصلی خود افول کند و انگلیسی ها بتوانند زبان خود را در این کشور تا حدی رواج دهند.

اما سعیدی سیرجانی معتقد است از آنجا که زبان فارسی در فرهنگ و دل و جان مردم هند ریشه دوانده آنها این قند پارسی را که طوطیان هند را شکر شکن کرده فراموش نخواهند کرد و مهری که به روزگاری در دل نشسته است حتی به روزگاران از دل بیرون نخواهد شد:« هندی به سادگی نمی تواند از زبان فارسی دل برگیرد. این زبان متعلق به اوست،این زبان دل اوست، زبان مفاخر و اجداد بزرگوار اوست، این زبانی است که پدران و نیاکان او در آراستن و پیراستن و گستردنش سهم عظیمی داشته اند، و هیچ فرزند خلفی میراث ارزنده ی نیاکان خویش را نمی تواند به دور افکند...» (همان: 131)

سعیدی سیرجانی در این کتاب اشاره ای به عرفان هندی دارد و ریشه های آن را در عرفان ایرانی می جوید، او از سماع صوفیان می نویسد و داستانی تاریخ گونه ازدربار اکبر شاه و دختر غیاث بیگ طهرانی می آورد و...

اما آنچه این نوشته ها را خواندنی تر می کند تازگی آن است و شباهت آن با آنچه امروز هم کم و بیش شاهد آن هستیم! این کتاب هم مثل دیگر کارهای زنده یاد سعیدی سیرجانی  خواننده را به تفکر وا می دارد تا شاید بیداری افسانه نماند...