در آستانه بیستم مهرماه روز ملی بزرگداشت حافظ بر آن شدم تا نوشتاری دربارهء دیدگاه وی پیرامون آیین و فرهنگ باستانی ایران زمین بنویسم.
کم نیستند آن کسان که بر حافظ خرده می گیرند که در اشعارش از واژه های پارسی کمتر بهره جسته یا به فرهنگ ایران زمین کمتر توجه داشته است؛ اما چنانکه آگهید اگر "حافظ ز بر می‌خواند در چارده روایت" از یاد نمی‌برد که از زبان پهلوی یادی کند و خوش نوایی آن را به آواز بلبلان مانند کند :

 نگه کن سحرگاه تا بشنوی

 ز بلبل سخن گفتن پهلوی

یا :

بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی

می‌خواند دوش درس مقامات معنوی  

یا :

چو عندلیب فصاحت فروشد ای حافظ

 تو قدر او به سخن گفتن دری بشکن


برای حافظ اندیشه ایرانی جایگاهی والا دارد، چنانکه در گذر تاریخ، زرتشت و دین بهی را از یاد نبرده و حتی از سروش که پیام آور اهورامزداست سخن رانده است :

به باغ تازه کن آیین دین زرتشتی

کنون که لاله بر افروخت آتش نمرود


یا :

بیار ساقی آن آتش تابناک

که زردشت می‌جویدش زیر خاک

 

به من ده که در کیش رندان مست

چه آتش پرست و چه دنیا پرست

یا :

تا نگردی آشنا زین پرده رازی نشنوی

گوش نا محرم نباشد جای پیغام سروش

او در برابر آنانکه قرآن را دام تزویر کرده اند از آیین مهر می‌گوید و از پیر مغان (هرچند به رای برخی سخن حافظ کنایه است ولی در پس کنایه هایش نیز می توان دلبستگی او را به آرای نیاکانش دید):

بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند

پیر ما هر چه کند عین عنایت باشد


یا :

منم که گوشه میخانه خانقاه من است

دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است


یا :

نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان

هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود

یا آنجا که تفاوتی نمی‌بیند که در رسیدن به معشوق ازلی و ابدی‌اش راهنمایش چه کسی باشد :

گر پیر مغان مرشد من شد چه تفاوت

در هیچ سری نیست که سرّی ز خدا نیست

اشاره او به آتش و آتشکده که نمادی از کیش زرتشت به شمار می آید نمی‌تواند اتفاقی باشد :

سینه گو شعله آتشکده پارس بکش

دیـده گـو  آب رخ دجلـه‌ی بـغـداد ببر

یا :

از آن بـه دیر مغانم عزیز می دارند

که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

در عین حال نگاهی که حافظ به تاریخ و فرهنگ ایران کهن دارد را می‌توان ناشی از علاقه و همچنین آگاهی او به آن مسایل پنداشت؛ گرچه در برخی از بیت‌ها او تنها به بردن نامی از پیشینیان بسنده کرده است. تلاشش برای زنده نگاه داشتن آن نامها جای ستایش دارد و در تک تک بیت‌ها می‌توان میهن پرستی او را دید و از لابه لای آنها به عشق او به تاریخ ایران زمین پی برد :

جایی که تخت و سند جم می رود به باد

گر غم خوریم خوش نبود به که مِی خوریم

 

تاج شاهی طلبی؟ گوهر ذاتی بنمای

ور خود از تخمه جمشید و فریدون باشی

جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد

زنـهـار دل مـبـنـد در اسـبـاب دنـیـوی


شکل هلال هر سرمه می‌دهد نشان

از افـسر سـیـامـک و تـرک کـلاه او

 

شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت

دستـگیر ار نشود لطف تهمتن  چه کنم

 

دم از سیر این دیر دیرینه زن

صلایی به شاهان پیشینه  زن

 

همان مرحله ست در بیابان دور

که گم شد درو لشگر سلم و تور

همان منزل است این جهان خراب

کـه دیـده سـت ایـوان افراسیاب

 

کجا رای پیران لشکر کشش

کجا شیده آن ترک خنجر کشش

 

چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج

كـه یـك جو نـیـارزد سـرای سـپـنـج

نه تنها شد ایوان قصرش به باد

كه كس دخمه اش هم ندارد به یاد...

 

روان بزرگان ز خود شاد كن

ز پرویز و از بـ‌اربد یـاد كن

اما در پاسخ به آنان كه بر تازی‌گویی حافظ خرده گرفته‌اند باید به بیتی از خود وی بسنده كرد :

 شكر شكن شوند همه طوطیان هند

زین قند پارسی كه به بنگاله می‌رود

به هر روی آنچه در این نوشته آمده تنها اشاره‌ای به برخی از بیتهای حافظ است كه در آنها می توان ردپای عشق به ایران را یافت. بیتهایی از این دست در بین شعرهای او بسیارند، تنها نیاز به اندكی دقت دارد .