چندروزی بود دیوان عارف را میخواندم این شعر سخت به دلم نشست با اینکه بارها خوانده یا شنیده ایم  دلم نیامد با هم نخوانیم!

ناله ی مرغ اسیر این همه بهر وطن است

مسلک مرغ گرفتار قفس همچو من است

 همت از باد سحر می طلبم گر ببرد

خبراز من به رفیقی که به طرف چمن است

فکری ای هم وطنان در ره آزادی خویش

بنمایید که هر کس نکند همچو من است

خانه ای کو شود از دست اجانب آباد

زاشک ویران کنش آن خانه که بیت الحزن است

جامه ای کو نشود غرقه به خون بهر وطن

بدر آن جامه که ننگ تن و کم از کفن است

جامه ی زن به تن اولیتر اگرآید

زآنکه بیچاره در این مملکت امروز زن است

آن کسی را که در این ملک سلیمان کردیم

ملت امروز یقین کرد که او اهرمن است...