چند وقتی نبودم،درمیان سردرگمی هایم در پی شادی کودکانه ای بودم شاید برهاندم از اینهمه تلخی روزگاران.اما در روزگاری سرگردانم که "رشن"(۱) را به دار آویخته اند و"اُرُد"(۲)  در غمش سوگواژه میجوید به تسلای خویشتن!بی هیچ شگفتی از اینهمه شگفتانه...

شاید زین پس کودکان سرزمینم "عدالت"را "عداوت" خواهند نوشت و "داد" را "بی داد" خواهند خواند، میترسم از گم شدن در واژه های بی سرانجام و میترسم ازخدا شدن شیطان!!!

یاد اسیران ناروا که تنها گناهشان دانستن است بر رنج بودن می افزایدو آدمی را به اندیشه وا میدارد که به راستی به کجا می رویم؟؟؟ گامی به پیش یا فرسخی به پس؟!؟!؟! سرزمین کورش بزرگ ،بزرگترین زندان اهالی اندیشه و قلم شده و آزادی دست نیافتنی ترین آرزوی جویندگانش...

مینشینم پشت دار بلند آرزوهایم و رویا می بافم به بلندای "آزادی" و ادعا میکنم

"چراغی در دستم و

چراغی در برابرم

من به جنگ سیاهی میروم"(۳)

اما با سالی که بر ما گذشت(که اگر گذشته باشد عمری گذشته است) معنای واژه های بسیاری واژگون شد! و باورهای بسیاری دگرگون،دیگر"سهراب"شاهنامه های این سرزمین به تیغ پدر کشته نمی شود،حالا دیگر مادران در سوگ فرزندانشان مویه نمی کنند،چون کوهی استوار می ایستند و کمر به کین خواهی می بندند تا واژه ی "آزاده"را معنایی نو ببخشند.

گاه می اندیشم چگونه میتوانم همپای دخترکانی باشم که بی ادعابه نبرد با سیاهی برخاسته اند و ندا سر داده اند:

"به نزدیک من در ستم سوختن

به از لحظه ای با ستم ساختن"(۴)

راهی نمیجویم جز تلاش برای آگاه شدن،تلاشی که شاید تنها راه رسیدن به روشنی فردا و فردایی روشن باشد. با این دیدگاه بازگشته ام که دلگویه هایم را بازگویم.شاید کمی جدی تر از پیش ،گاه با معرفی کتابی که از خواندن آن سخنی نو آموخته ام و گاه با نوشته ای تا ایران را بهتر بشناسیم و دوست تر بداریم.

بن نوشت:

۱ایزد عدالت در اساطیر ایرانی

۲ همکار رشن در جهان مردگان

۳  احمد شاملو

۴ شاید در کارهای سعیدی سیرجانی خوانده ام؟