اهل مادستانم

چه سرود گنگی!

پدرم نیز همین را میگفت

پدرانش هم ...نیز

این حقیقت دارد،

خاطراتی مبهم از ورای سخنم

خاطراتی که ندیدم هرگز

(پدرم نیز ندید)

خاطره تاریخ است

چهره اش تاریک است

زچه رو مفتخرم من زین نام ؟!

هیچکس نیک ندانسته هنوز

ماد هم قومی بود مثل تاتار و مغول!

لیک آبادگر ویرانی...

ما همینک به میراث کهن مینازیم

با عدوی وطنی نرد ز مهر میبازیم

نبود راه رهایی وطن گفتن شعر و سرود و آهنگ

مثنوی شعرحماسیست ولی،از قوالب نرود کار بجنگ

گشت ویران وطن و خانه ز بنیاد شکست

در دل مادستان غم بیداد نشست

این وطن خانه ی ماد است، دلیران مددی!

دشمن امروز چه شاد است بر ایران ،مددی

دیگر امروز جهان می خندد

بر من و مام وطن از این ننگ

آمدست دیو به پیکار وطن

میزند بر دل او هر دم سنگ

آرشی کو که وطن برهاند

به دلش مهر وطن بنشاند

آرشی شو به دل این ظلمت

وطن از دام ددان باز رهان

با کمانت سخنی نو بسرا

که ز خاطر نبرد خلق جهان

آرشی شو وطنت در خون است

به رهایی وطن جهدی کن

به جهان ولوله ای نو بفکن

نبر از یاد شکوه وطنت

به دلت مهر وطن افزون کن

دشمن مام وطن در خون کن

شب ظلمت به سحر می گرود

اگر امروز ز جا برخیزی

هم صدا با همه بیدار دلان

با" جهالت" تو اگر بستیزی

"شب ظلمت به سحر می گرود"

این نویدیست که باید بدهی...

                                                                           بهار۸۴

پ.ن:ناهماهنگی وزن و قافیه و چندگونگی قالب کاملا عمدی است.