اهریمن ار به جای اهورا نشسته است

تاریکی اینچنین ره هر نور بسته است

خود ساخته ام قفس و کنج آن به غم

نالم ز بخت که بالم شکسته است!

هر دم سخن زفر نیاکان شنیده ام

خونی از آن نیا به رگ من نجسته است؟

روزی اگر ز دست سکندر شکسته ایم

اینک هزار سرو از این خاک رسته است

فر  کیان  دوباره به ما  پرتو  افکند

گر تیغ تازیان در مهرابه بسته است

گر کینه مغولان نسک ها بسوخت

صد دانش کهن از بند رسته است

اهریمن ار به جای پدر تکه زد چه باک

دانم همی سحر که بیاید خجسته است...

 

     پ.ن:این شعرگونه پیشتر در فصلنامه ی فروزش چاپ شده است.