گاه واژه هااز در کنار هم زیستن میگریزند وآدمی از بیان آنچه در درونش میگذرد ناتوان میشود گویی بر زبان دلش قفل زده اند چند وقت پیش که این احساس به سراغم آمد نیم بیت از  ایرج میرزا وام گرفتم  اما ...

"گویند مرا چو زاد مادر"

در کام دلم شرنگ غم ریخت

آموخت مرا سکوت کردن

فریاد ـ مرا به دار آویخت

ویرانی من به چشم خود دید

صد تیغ که دهر بر من آهیخت

از من که نمانده  جز دو دیده

واشکی که به خون دیده آمیخت

ماندم من و جان داغ دیده

صد شعله کز آتشم برانگیخت